سلام به تو
شاید این آخرین سلام باشد
به ارزش یک زندگی
به بلندای یک کوه
به زیبایی یک نفس
شاید این واژه ها که از گذرگاه خاطرم میگذرد
یک خاطره باشد برای تو
تو که مرا دیدی ، به من خندیدی
خنده هایت یک نور بود
نوری ابدی
شاید تنها جاودانگی در زندگی ناپایدار ما
دلم میخواهد به آخر واژه هایم فکر نکنم
شاید آخری هم نداشته باشد شاید یک لحظه ....
و زندگی همین نقطه چین هاست
که نمیدانی آخر حرفند یا یک مکث کوتاه
شاید هم آخر زندگی!
یک زندگانی که مردها درآن میمیرند
زنها هم و نیز تو
تو که حتی نمیدانی حرف حسابت چیست!

۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط محسن قادری مقدم نظرات ()

گاهی باید ماند.

۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط محسن قادری مقدم نظرات ()

من ساده دل و انسانهای هزار رنگ! من خوبم و همه بد. تقصیر آنها بود مرا بازی دادند، عجب دوره و زمانه ای شده، چرا آدمها اینقدر تغییر میکنند ، نمی شود آدمها را شناخت، اصلا نمی توانم بفهمم و هزاران جمله دیگری که این روزها به کار میبری خسته نشدی؟ آنها هر روز رنگ عوض میکنند و تو غافلی از خودت که با آنها تغییر رنگ میدهی تو در درون خودت ثبات نداری و میخواهی دیگران اینگونه باشند تو از آنها بدتری حداقل شاید آنها تکلیفشان با خودشان روشن باشد اما تو؟؟؟ تو چی؟ اصلا خودت را می شناسی که می خواهی دیگران را بشناسی؟ آنها که خوب می شوند حالت خوب می شود و با بد بودن آنها حالت بد است پس تو یک انسانی که از خودت هیچ چیزی نداری ، تمام حالت های درونی ات وابسته به حالت های بیرونی دیگران است.خودت هم نمیدانی از دیگران چه میخواهی شاید فقط میخواهی دیگران همان باشند که تو میخواهی در عین حال که نمیدانی چه میخواهی . درگیری ، با خودت با دیگران ، زمین و زمان مقصرند جز تو. خیال میکنی فلان رفتار باید فلان شکل باشد و اگر فلان کس اینگونه نبود حال تو بد می شود اما نمیدانی چرا ؟ برای چه ؟ یک دقیقه ننشسته ای با خودت خلوت کنی ببینی چه میخواهی از جان خودت از دیگران و از جان این زندگی. شاید آن انسانی که از نظر تو بد است حداقل نشسته و با خودش فکر کرده که میخواهد افکارش این گونه و آن گونه باشد و به دنبال یک سری اهداف خاص خودش باشد اما تو؟؟؟ نه تو نمیدانی میخواهی چه کار کنی وقتی کوچکترین رفتار دیگران اعصاب تو را زیر و رو میکند معلوم است که با خودت و با افکارت کنار نیامده ای نمیدانی میخواهی چه کار کنی به آخر راهت ایمان نداری مطمئنا اگر میدانستی راهت کدام است رفتار دیگران تا این حد نمیتوانست از درون تو را بشکند. اما خوب باز خوشحالم که حداقل امروز نشستی و فکر کردی تا ببینی چه میخواهی؟ چه کار میکنی؟! هرچند یک لحظه ترس وجودت را فراگرفت هرچند یک لحظه آنقدر خودت را خالی دیدی که ترسیدی اما خوب جای امیدواریش هست حداقل فهمیدی. فهمیدی که در مسابقه با خودت شکست سنگینی خوردی و این را میدانی که درک علت شکست مقدمه پیروزی است پس برایت خوشحالم. به راهت فکر کن وقتی به راه و هدفت ایمان داشته باشی هیچ چیز آرامشت را برهم نخواهد زد.

۱۳٩۱/٢/٤ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط محسن قادری مقدم نظرات ()

پیش نویس: یکی از کتابهایی که الآن دارم مطالعه میکنم کتاب " از سکس تا فرا آگاهی" از مجموعه آثار اوشو است که در صفحات اولیه کتاب به این مطلب رسیدم و تصمیم گرفتم توی وبلاگ هم برای شما عزیزان بگذارم امیدوارم که مفید باشه براتون. ضمن این که امید دارم بعد از این مطلب وبلاگم به جمع فیلتری ها اضافه نشه!


"در تمام جهان هستی هیچ چیز زهر نیست. همه چیز شهد است. این انسان ها هستند که تمام این شهد را به زهر تبدیل کرده اند، و خائنین اصلی آموزگاران هستند، مردان به اصطلاح مقدس و قدیسان، مردمان به اصطلاح مذهبی."

ضروری است که این نکته با جزئیات آن درک شود، زیرا اگر آشکارا دیده نشود، هیچ امکانی برای عشق در زندگی انسانها وجود ندارد، حتی نه در آینده! ما به استفاده از همان چیزهایی که مسئول زاده نشدن عشق در زندگی ماست، به عنوان پایه های پدیدار شدن عشق ادامه می دهیم. اوضاع چنین است که حتی ما قادر نیستیم آن خطاهای اساسی را که در اصول آموزشهای کاملاً غلطی که در طول قرون و اعصار وجود دارد و پیوسته تکرار و دوباره گویی شده است ببینیم، به دلیل همین تکرارها! در عوض انسان ها محکوم به اشتباه هستند، زیرا قادر نیستند الزامات آن اصول را برآورده سازند.

شنیده ام: یک دست فروش باد بزن های دستی می فروخت، از کنار قصر پادشاهی می گذشت و فریاد می زد: باد بزن های منحصر به فرد و شگفت انگیز ساخته ام. این باد بزن ها هرگز قبلاً دیده نشده اند. آن پادشاه مجموعه ای از باد بزن های دستی داشت که از تمام دنیا گردآوری شده بود و بنابراین بسیار کنجکاو شد. از بالکن قصرش نگاهی به باد بزن های منحصر به فرد آن مرد دوره گرد انداخت. به نظر او باد بزن ها معمولی به نظر می رسیدند که ارزش چندانی هم نداشتند، ولی به هر حال او مرد را به بالا فرا خواند. شاه پرسید: "چه چیز منحصر به فردی در باد بزن های تو وجود دارد؟ و قیمتشان چیست؟" مرد دستفروش گفت: "عالیجناب قیمتشان گران نیست، با در نظر گرفتن کیفیت آنها، قیمتشان خیلی کم است: هر کدام یکصد روپی!" شاه در عجب شد:" یکصد روپی؟ این باد بزن ها به یک پایسا(یک صدم روپی) همه جا در بازار موجود است و تو می گویی یکصد روپی؟ چه چیز مخصوصی در مورد اینها وجود دارد؟" دستفروش گفت:" چه چیز مخصوص؟ هر باد بزن تضمینی یکصد سال دوام دارد. در طول صد سال خراب نمی شوند." شاه گفت:" طوری به نظر می رسد که یک هفته هم دوام نمی آورند. آیا می خواهی به من حقه بزنی؟ این یک کلاه برداری است و آن هم با خود شاه؟!" فروشنده پاسخ داد: "خدای من چگونه جرات کنم؟ من همه روز از اینجا گذر می کنم. قیمت هر بادبزن صد روپی است و اگر صد سال دوام نیاورد ، من تضمین می کنم. من همه روزه در خیابان در دسترس هستم. و به علاوه، شما حاکم این سرزمین هستید، من چگونه جرات می کنم سر شما کلاه بگذارم؟"

باد بزن با قیمتی که درخواست شده بود خریداری شد. با وجودی که شاه به آن مرد اعتماد نکرد، ولی بسیار کنجکاو بود که چگونه این مرد چنان ادعایی کرده است؟؟ به آن فروشنده دستور داده شده بود که تا هفت روز دیگر خودش را به آنجا معرفی کند. محور چوبی وسط بادبزن ظرف سه روز بیرون آمد و در کمتر از یک هفته باد بزن از هم متلاشی شده بود. شاه یقین داشت که هرگز آن مرد دوره گرد خودش را نشان نخواهد داد، ولی در کمال شگفتی دید که در روز هفتم سر ساعت مقرر حاضر شد:"عالیجناب در خدمت شما هستم."

شاه غضبناک بود: "ای حقه باز! ای احمق! ببین. این بادبزن توست در کمتر از یک هفته کاملاً متلاشی شد. تو تضمین کرده بودی که صد سال دوام می آورد. آیا تو دیوانه ای؟ یا اینکه بسیار حقه باز هستی؟"
مرد با تواضع پاسخ داد:" با تمام احترام به نظر می رسد که جناب عالی نمی دانید چگونه از بادبزن استفاده کنید. این باد بزن صد سال عمر می کند تضمین شده است. چگونه از آن استفاده کرده اید؟"
شاه گفت: "عجب! حالا هم باید یاد بگیرم چگونه خود را باد بزنم؟"
مرد گفت: "لطفاً عصبانی نشوید! بادبزن چگونه یک هفته ای به این روز افتاد؟ چطور باد می زدید؟"
شاه بادبزن را برداشت و نشان داد که چطور از آن استفاده کرده است.

مرد گفت:" حالا می فهمم! نباید اینطوری باد می زدید."  شاه پرسید: "چه راه دیگری هست؟" مرد توضیح داد: "بادبزن را ثابت نگه دارید و آن را مستقیم در برابرتان نگه  بدارید و سپس سرتان را به دو طرف حرکت بدهید! بادبزن صد سال عمر می کند. شما از بین خواهید رفت ولی بادبزن دست نخورده باقی می ماند. بادبزن اشکالی ندارد، روشی که شما باد می زنید اشتباه است. بادبزن را ثابت نگه دارید و سرتان را حرکت دهید. عیب بادبزن من در چیست؟ تقصیر شماست نه بادبزن!"

وضعیت انسان چنین است. بشریت امروز حاصل فرهنگی است که پنج یا شش هزار سال عمر دارد. ولی انسان مورد سرزنش است نه فرهنگ آن. انسان در حال تباهی است، با این وجود از آن فرهنگ تحسین می شود. فرهنگ عظیم ما، دین عظیم ما...همه چیز عظیم است! و این انسان ثمره ی آن فرهنگ و دین است! ولی نه: انسان خطا کار است و باید خودش را عوض کند! با این حال هیچ کس جرات ندارد که برخیزد و تردید کند که شاید آن فرهنگ ها و مذاهب که در ده ها هزار سال در سرشار ساختن انسان از عشق شکست خورده اند، خطا باشند. و اگر عشق در ده هزار سال به وجود نیامده باشد، آنوقت برپایه ی همین فرهنگ و همین مذهب چه امکانی وجود دارد که عشق هرگز در آینده در زندگی انسانها جاری شود؟ چیزی که در ده ها هزار سال گذشته به وجود نیامده باشد، در ده هزار سال دیگر هم به وجود نخواهد آمد. امروز بشریت همانند فردایش خواهد بود. انسان ها همیشه یکسان بوده اند و همیشه ثابت خواهند ماند و با این وجود ما هنوز شعارهایی در تحسین و تقدیر از این فرهنگ فریاد می کنیم و از قدیسان و مردان مقدس را تجلیل می کنیم. ما حتی حاضر نیستیم در نظر بگیریم که فرهنگ و دین ما می تواند دچار خطا باشد. می خواهم به شما بگویم که چنین هست. و انسان امروزی گواه آن است. چه گواه دیگری می تواند وجود داشته باشد؟

۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط محسن قادری مقدم نظرات ()

شک! به تو شک کردم ، به آسمان ، به زمین ، به هرآنچه در اینجا هست و هر آنچه نیست ، به آدمهایش ، به حیواناتش ،  به مردهایش و به نامردهایش. دنیای ما دنیای شک شده است دنیای فریب ، دنیایی که تو در آن نیستی و برای آنها که هستی هیچ چیز نیستی جز یک فریب ، جز یک شک و آنان که از تو دم می زنند همه چیز هستند جز تو! اینجا به ما آموختند که اطمینان نکنیم و بترسیم حتی از تو. اینجا به ما بدی را می آموزند کمتر کسی هست که از خوبی ها صحبتی به میان بیاورد. اینجا آدمهای خوب بدند آدمهای بد خوب. دنیای عجیبی است! میدانم شاید خودت هم ترسیده ای که پا به اینجا بگذاری اینجا گاهی خیلی ترسناک میشود آنطور که حتی نمی توانی فکرش را هم بکنی. ما آدمها وقتی میترسیم به نقطه ای پا بگذاریم یک ربات می سازیم و ربات بیچاره را به آنجا میفرستیم . به همین سادگی! هم می فهمیم آنجا چه می گذرد ، هم سالم می مانیم و هم لذت میبریم . اما نه ، شاید تو اینطور نباشی میدانی چرا؟ آخر وقتی فکر میکنم میبینم وقتی پا به این دنیا گذاشتم پاک بودم آنگونه بودم که باید. همه چیز در دنیایم زیبا بود. من شک را بلد نبودم. من کودکی بودم که به همه اطمینان داشتم ، به خدایی که مرا از دردها نجات میداد ، به مردمانی که همه خوب بودند. هیچ کس در دنیای من بد نبود اما گذشت و دائما توی گوش ما خواندند بترس ، اطمینان نکن ، کسانی هستند که به زمینت بزنند ، هستند کسانی که از اعتمادت سو استفاده کنند. شک، ترس، اینها را به جان ما انداختند ، نفهمیدم چرا و از کجا اما دیدم انسانهایی به وجود آمده اند که اینگونه اند و کارشان این است که دیگران را خرد کنند ، کارشان این است که از شکستن دیگران لذت ببرند ، شاد می شوند وقتی نتوانستنِ دیگران را ببینند ، حس "بودن" دارند وقتی همه با هم مشکل داشته باشند و هزاران هزار چیز دیگر که موجبات شادی اینگونه آدمها را مهیا میکند. من هیچ کدام از این ها را باور نمیکردم چون در دنیای کودکی این گونه آدمها نبودند همه صادق بودند ، صاف ، ساده ، بی ریا . اما اینها را به ما یاد دادند و ما بزرگ شدیم . دنیای کودکی مان بزرگ بود و دنیای بزرگی هایمان کوچکتر از آن است که بشود آن را پیدا کرد ما دنیایمان را گم کردیم دنیای کوچکی که خودمان ساختیم. نه ، ساختن این دنیا کار تو نبود دنیایی که تو به ما دادی بزرگتر از این حرفها بود ، ما کوچکش کردیم. و این روزها دوباره به دنبال آن میگردم که آنگونه شوم که بودم و چیزهایی را که به من یاد دادند فراموش کنم. دوباره میخواهم برگردم به دنیای بزرگ کودکی و کودک باشم صاف ، ساده ، بی ریا.

۱۳٩۱/۱/۱۱ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط محسن قادری مقدم نظرات ()
تگ ها: شک و کودکی و سادگی و ترس

همواره ذهن خود را خانه تکانی کنید تا دچار جمود نشوید. خود را از زندگانی تکراری و ملالت بار نجات دهید.

"مارک تواین"

۱۳٩۱/۱/٢ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط محسن قادری مقدم نظرات ()

سلام الآن که دارم این مطلب رو مینویسم می دونم فردا یک سال جدید شروع میشه و .... بی خیال دلم نمیخواد این جنس حرفهایی که الآن تو مغزمه رو بنویسم حرفهام از تلخی و درد و این جور چیزها هم نیست اتفاقا حرفهای خوبیه ولی احساسم میگه نباید بگم منم به احساسم احترام میذارم خب اینم یه جورشه دیگه!!! به هر حال سال نوتون مبارک امیدوارم ثانیه هاتون سال باشه و سالتون دائما نو و سالهای نو از سال گذشته بهتر.
دلهاتون پاک.

۱۳٩۱/۱/۱ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط محسن قادری مقدم نظرات ()
تگ ها:

همیشه و همه جا تضاد هست و این تضادها هستند که به یکدیگر معنا می بخشند. جایی که صحبت از آرامش است بدون تردید ناآرامی هم وجود دارد آنجا که غم است شادی را می توان فهمید. تمامی انسانها بدون استثنا در زندگیشان هم روزهای خوش دارند و هم روزهای ناخوش. روزهای ناخوشی که می تواند باآرامش همراه باشد و روزهای به ظاهر خوشی که با ناآرامی همراه است و یا بالعکس. اما در این میان مهم است که بدانیم ما هم انسانیم و ما هم مثل انسانهای دیگر می توانیم ناآرام باشیم و شاید آنچه که حائز اهمیت است نحوه گذر از این ناآرامی است و این که چگونه این دوران طی شود.

تصمیماتی که انسانها در شادیهایشان می گیرند ، آنجا که دل خوشند ، غالبا آنها را به راه درست راهنمایی می کند اما گاه که انسان ها ناآرامند ، آنجا که کمبودها جلوه بیشتری می کنند ، ممکن است اتفاقاتی بیافتد و تصمیماتی گرفته شود که سالهای سال تاثیر خود را از زندگی انسان پاک نکند. شاید بهترین کار در این دوران تنها یک کار باشد "صبر". شاید باید صبر کرد و تصمیمات را آنجا گرفت که باید! زیرا بدون شک این دوران هم مثل تمام ادوار زندگی می گذرد. اما این صبر کردن به معنای ساکن ماندن و بی فعالیت بودن نیست ، منظور از صبر کردن پذیرفتن شرایط موجود است و برداشتن گامهای محتاطانه به سوی آنچه که فکر می کنیم از بهترینهاست و ما را به سوی آنجا که باید رهنمون میشود. صبر به معنای دوری از تصمیمات همراه با عصبانیت است و مشورت کردن و گاه  فکر نکردن بیش از حد به موضوع که جز روان پریشی حاصل دیگری دربرندارد. باید صبر کرد و با نگاهی به زندگی فهمید که تمام رشدهای آدمی پس از گذر از یک مرحله سخت است ، انسانهایی که در روزهای سخت زندگیشان به بیراهه نرفته اند خود را به سوی بهترین راه و بهترین راه ها را به سوی خود کشانده اند و باتمام وجود درک کرده ام که همیشه بعد از روزهای سخت یک اوج ، یک صعود است. انگار زندگی یک پرواز است که باید اوج گرفت تا آنجا که می شود و ما آن پرنده ایم که گاه خسته می شویم و روزهای سخت همان توقفی است در میان پرواز برای راحت تر اوج گرفتن دوباره و آن پرنده که دائما بال می زند و تن به استراحت نمی دهد لزوما بیشتر از سایرین اوج نمی گیرد و گاه ناگهان آنگونه خسته می شود که نه تنها دیگر توان پرواز ندارد بلکه به سقوط نزدیک می شود. آری زندگی یک پرواز ، یک اوج گرفتن تدریجی است.

۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط محسن قادری مقدم نظرات ()